سلام...
به نظر شماها چی از خدا کم می شه اگه گاهی فقط گاهی یه نگاهی به آدمهائی بکنه که همه چیزشونو تو زندگی باختن!!!!
دیشب خیلی باخدا حرف زدم... نمی دونم اونم مثل خیلی از ادمهای روی زمین نسبت به حرفام بی تفاوت بود یا اینکه نه خوب به حرفام گوش داد....
هیچی نمی دونم... فقط می دونه خیلی ازش دلخورم... گاهی اونقدر ادم تو آزمایش های سخت می ذاره که ادم کم می اره.... جالب اینجاست خودش گفته که من از توانائی های بنده هام آگاهم....
اما نمی دونم چرا داره باز اینطوری منو امتحان می کنه.... خودش می دونه که خیلی ازش دلخورم.... خیلی زیاد....
ای کاش گاهی یه نگاهی .....
این روزها به نظر سرم خلوت تر........ سر کار که نمی رم .... تنها هفته ای دو روز یک کلاس آموزشی و بقیه اوقاتم که توی خونه سپری می شه...
تو خونه ام که یه جورائی جنگ اعصاب همیشگی به راهه... قبلا که سرکار می رفتم و سرم گرم بود زیاد به گیراشون توجه نمی کردم اما خوب الان قضیه فرق کرده.من روز به روز دارم عصبی تر می شم و زودتر از کوره در می رم.... اما خو دیگه کاریش نمی کرد... منم محکومم به این زندگی.... آخرای سال که می شه یه جورائی دلم می گیره و کم حوصله می شم.... دل و دماغ حرف زدن و سرو کله زدن با این و اون هم ندارم... مامان اینام که سخت مشغول تهیه جهیزیه ان... همین روزا عروسی خواهر کوچیک است. هر دوتاشون رو خیلی دوست دارم و براشون آرزوی خوشبختی می کنم.... و باز هم یاد خودم می افتم و تلخی ها و شیرینی هائی که تا کنون پشت سر گذاشتم...
نوشتن توی این وبلاگ تنها چیزی هست که یادم می آره زنده ام... زنده بودن به تنهائی معنا ندارد . مهم این است که آدم یادش بماند زنده است.
جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است، سخت، جنگ با کسانی است که دوستشان داری، اینجاست که شجاعت معنا می کند.
یادم نیست که این جمله رو کجا و کی خوندم، اما امروز که بعد از مدتها دوباره به سراغ این وبلاگ اومدم، یه هو و بی هوا که شروع به نوشتن کردم، این جمله رو تایپ کردم.... آره براستی سخته آدمی رو که دوستش داری، باهاش بجنگی، گاهی اون آدمه می شه معشوقت، می شه بچه ات و گاهی می شه خودت.... وجودت......... اونوقت دیگه چه طوری می خوای باهاش بجنگی... نمی دونم تا حالا حتما همه تون اسیر این جنگ شدین... سر دو راهی بمونین و....
راستی چند روز پیش دیدمش.... درست مقابل هم... کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره........ البته داره می ره ... این روزها خیلی بهتر شدم.... یعنی یه جورائی خیلی خیلی خوب شدم....
دلم می خواد خوب بنویسم... شاد باشم و شاد کنم. دلم می خواد لبی رو بخندونم... دلی رو از غم نجات بدم ... اما نمی شه که نمی شه...
هفته آینده هفته مهمی برای منه... خیلی چیزا ممکنه تغییر کنه. نمی دونم خوب میشه یا بد... اما مدتهاست یاد گرفتم که بگویم این هم بگذرد...
راستی اگه تا یکی دو هفته ننوشتم... ببخشین... قول می دم زود زود بیام . اینجا تنها جائیه که هر چی دلم بخواهد می گم بدون اینکه نگران باشم...
از کامنتهای زیبائی هم که برام می ذارین ممنونم.
این روزهای پر از هراس بارانی سخت و طاقت فرساست. خسته تر از همیشه به دوردستی نگاه می کنم که پر است از سیاهی و تاریکی. خسته تر از همیشه به خود می اندیشم و آنچه در گرماگرم این روزگار چشیده ام. به روزهائی می اندیشم که سیلی می خوردم و به امید گرم شدن آشیانه ام شب را به صبح می رساندم. آن روزهای تلخ سخت می گذشت اما بارقه ای از امید در دل و جانم مانده بود. آن روزها که در زیر دستانش می گریستم و از خداوند صبر می خواستم، دلم گرم بود. دلم به عشقی که داشتم گرم بود. راست است که می گویند عشق اگر در دلی باشد، دل به فردایش چشم خواهد داشت. آن روزها سخت بود اما می شد امید داشت. می شد چشم به فردائی بهتر داشت. آن روزها دلم به نازکی ابر بهار نبود. کمتر می گریست و بیشتر می خندید و باور داشت که فردا روزی دیگر خواهد بود.
اما امروز نه از کتک خبری است نه از عشق. وقتی عشقی نماند براستی برای چه باید امید داشت. به چه امید داشت. چه ساده ام که گاه گاه خود را به بازی روزگار می سپارم و شادمانی های لحظه ای را می ستایم.
دیگر حتی اگر همه چیز به نقطه اولش برگردد. اگر همه چیز دوباره شروع شود بازهم در من چیزی باقی نمانده است. اصلا منی نمانده است که بخواهد عشق بورزد و امید داشته باشد. تلخ است اما من از آن روز که رفتم، دیگر نیستم...
بدرود
صدایم را تو پاسخ گوی
در بگشای
منم آن لولی وش مغموم
منم آن سنگ تیپا خورده مظلوم
..........
بدرود
یادم می اد خیلی سال پیش یه وبلاگ داشتم به نام دختر دیوانه که بنا به دلایلی حذفش کردم... اون وبلاگ رو خیلی دوستم داشتم... تا اینکه دوباره یه وبلاگ درست کردم به نام شاهدخت سرزمین آبی احساس... اون رو هم فیلتر کردن که هنوز هم نمی دونم برای چیه ... تا اینکه تیر 85 الهه آرامش متولد شد... از اون سال تا الان 4 سال می گذره.. 4 سال پر از تلخی، پر از غم و اما تو همه این 4 سال حتی نخواستم یکبار هم که شده اسم وبلاگ رو عوض کنم... می دونین چرا چون هنوز هم فکر می کنم که این وبلاگ برای من حکم یه جائی رو داره که مقدسه و من وقتی اینجا می نویسم آروم می شم... این وبلاگ رو دوست دارم چون هر کلمه ای که توش نوشته ام، برام یادآور خاطرات تلخ و شیرینی که دوستشون دارم و برام عزیزن....
تو این وبلاگ ردپای خیلی از آدمها به جا مونده، بعضی ردپا ها کمرنگ ترن ... اما بعضی های دیگه خیلی عمیقن... اونقدر عمیق که یه جهش گنده تو زندگیم ایجاد کردن... شاید حتی خود اون آدمها هم نمی دونستن اما تو زندگی من تاثیر گذار بودن...
اما یه ردپای اثرگذار هست که همه تون خوب می شناسینش... ردپائی که به وبلاگ آبی من رنگ تیرگی و سیاهی پاشید... اما یه دوست خوبی هست که داره سعی می کنه این سیاهی رو کمرنگ کنه... منم دلم می خواد به خاطر همین از صمیم قلب ازش تشکر می کنم و می گم خدا قوت....
دیشب خیلی بد خوابیدم... اگه بگم اصلا نخوابیدم شاید باورتون نشه هر یک ساعت برام صد ساعت گذشت.... نیمه های شب توی تاریکی نشسته بودم و داشتم سروده های فرخ زاد رو می خوندم که رسیدم به شعر:
من پری کوچک غمگینی را میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد
اما اون پری غمگینی که من می شناسمش دیگر در اقیانوس زندگی نمی کند. دیگر با هیچ بوسه ای نمی میرد و با هیچ بوسه ای به دنیا نخواهد آمد... من آن پری را خوب می شناسم که در حسرت بوسه ای از لبان مرگ شب تا سحر بیدار می ماند.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند بر رخسار سنگ گور من گمنام میماند براه فارغ از افسانه های نام وننگ دوستتان دارم
به قول استاد، وقتی انسان به انسان بودن نزدیک تر می شود، بیشتر احساس تنهائی می کند.
این روزها نمی دانم به انسان شدن نزدیک ترم یا به قول نزدیکان در دریای افسردگی غوطه ورم. هر چه هست دوستش دارم. حس تنهائی ام را....
دوباره دست به قلم شده ام.... اما آنان که می نگارند خوب می دانند که قلم به فرمان دل بر روی کاغذ می لغزد و اگر دل شکسته باشی، قلمت غمی بی متنها را بر روی صفحه می نگارد که خواننده آن را می فهمد. از قلم این روزهای من نیز غم می بارد. اما غمی که با آن خو گرفته ام... دیگر غم تنهائی آزارم نمی دهد.
این روزها هنگامی که با خدایم خلوت می کنم، پرم از سوالهای تو در تو... آنقدر پرم که مهلت پاسخ دادن را نمی دهم ... می پرسم و می پرسم و او صبورانه و گاه با لبخند نگاهم می کند.
از دردهائی می پرسم که جز خودش هیچ کس مرهمش را نمی داند. اما او خوب می داند که من به دنبال مرهم نیست. چرائی اش ذهنم را به خود مشغول کرده است.
وقتی دختر بچه ای معصوم را می بینم که با حسرت به بچه هائی که به مدرسه می روند نگاه می کند، از خدا می پرسم چرا؟
وقتی نگاه ناامید طفل سرطانی را که هنوز تجربه ای از زیستن نداشته است را می نگرم، از یگانه عالم می پرسم چرا؟
و هزاران چرای دیگر ؟ براستی چرا گاه اینقدر بیر حمانه مورد آزمون واقع می شویم؟ به دنبال این سوالم و هر کس که دغدغه روحم را می داند، اندکی سکوت می کند و می گوید ما به حکمت او واقف نیستیم....
راستش دلم برای آدمیانی می سوزد که این دردها را نمی بینند و مرا متهم می کنند که بیمارم.... متهم می کنند که شادی را نمی فهمم...
من اگر تلخ کامی زندگی خودرا به کناری بگذارم، دغدغه زندگی هزاران هزار آدمی را دارم که بدبختی هایشان را می بینم.
من شادی را می فهمم ... شادی را در لبخند پسرکی دیدم وقتی از یک دل آسمانی، کیف مدرسه دریافت کرد. لبخندش گواه آن بود که می تواند به مدرسه برود و دیگر از بردن آن کیفی که تمام درزهایش را چند بار دوخته اند، راحت شده است. من این شادی را می پسندم...
من شادی را در نگاه پیرمردی می فهمم که روز سالمند از یک دل آسمانی، گلی را دریافت کرد... خندید. شاد شد و فهمید که هنوز هستند کسانی که دوست دارند و معنای واقعی محبت را ارج می نهند.
راستی این روزها وقتی قلم می زنم، حال و هوائی دیگر به سراغم می آید.
روز خوش و ایام به کام
این نوشته ها رو دوستم ندا برام ایمیل زده بود. گویا تمامی جملات از آقای دکتر علی شریعتی هست. برام جالب بود. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد. «دکتر علی شریعتی»
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره
دو رفیق، دو همنشین، دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز، دو همدم همیشگی
باهم از غروب و سایه رد شدیم
قصه عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیچکی ما رو نمی بینه
دو غریبه، دو تا قلب دربه در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرور
چشم پرحسادت زمونه بود.
دو غریب دو تا قلب دربه در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین